عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

52

شرف النبي ص ( فارسي )

مرا بترسانيد . ( 1 ) خديجه خرم شد و گفت : فردا هم بدان جايگاه بنشين كه امروز بودى . اگر آن هاتف فرشته بود باز آيد ، و اگر شيطانى بود باز نيايد . چون روز ديگر شد رسول عليه السلام باز آنجا شد . همچنان جبريل آواز داد و پديد نيامد . رسول عليه السلام بار ديگر بيهوش گشت . ديگر باره او را بر گرفتند و به خانهء خديجه آوردند و قريش خرم شدند و گفتند : شوهر خديجه ديوانه شده است ، و همچنان با خديجه مىگفتند ، خديجه جواب همان مىداد . چون رسول با هوش آمد ازو پرسيد كه امروز هيچ ديدى ؟ رسول قصه باز گفت . خديجه خرم شد و گفت : فردا بار ديگر باز آنجا رو كه امروز رفتى . ( 2 ) رسول عليه السلام بازان موضع رفت . جبريل عليه السلام پديد آمد در نيكوتر صورتى و خوشتر بوئى و گفت : يا محمد ، خداى تعالى ترا سلام مىفرستد و مىگويد تو پيغمبر منى بجمله آدميان و پريان كه ايشان را به قول لا إله الا اللّه دعوت كنى . پس گفت مرا نمىشناسى ! گفت : نه ، گفت : من جبريلم و تو رسول خدائى . پس از تو هيچ پيغمبر نخواهد بود . پس جبريل پاى بر زمين زد و چشمهء آب با ديد آمد گفت : يا محمد وضو كن ، و او را آداب وضو بياموخت و برخاست و نماز كرد ، و صفت نماز پيغمبر را باز نمود ، و سورت اقرأ باسم ربك تا به آخر به رسول آموخت ، و رسول اقتدا به جبريل كرده بود در نماز كردن . ( 3 ) و جبريل عليه السلام به آسمان رفت و رسول باز گرديد و بر هيچ سنگى و كلوخى و درختى نگذشت الا كه آواز مىدادند كه السلام عليك يا رسول اللّه . با خانه آمد و خديجه را خبر داد از آن كرامت كه خداى تعالى bo 2 با او كرده بود به رسالت و نبوت . و خديجه از خرمى كه به دل او رسيد بيهوش شد . و رسول عليه السلام آب بر رويش مىزد تا با هوش آمد و گفت : گواهى دهم كه خدا يكى است و محمد رسول خدا است . ( 4 ) و رسول عليه السلام نماز مىكرد با خديجه . امير المؤمنين على رضى اللّه عنه در آمد و گفت : يا محمد ، اين چه دين